
خداوندا:
روزگاریست که در نور زیبایت به زندگی خویش ادامه میدهم...
روزگاریست که لبخند را به من بخشیده ای تا به واسطه آن غمها از سینه ام بیرون روند و پراکنده گردند٬ آنگونه که گفته بودی...
خداوندا:
هجوم سایه ها٬ بارها و بارها خواستند که میان من و تو جدایی بیافکنند٬ اما قدرت تو مانع گردید و قدرتم را افزون نمودی...
خداوندا:
سکوت از خاموشی خویش استفاده کرد تا مرا فریب دهد٬ اما تو آمدی و در سکوتم جای گرفتی...
خداوندا:
عاشقت شدم وراه به سویت نهادم٬ آن چنانکه راه خویش را فراموش نمودم.
خداوندا:
هجوم دوباره تاریکی مرا آزار میدهد...
هجوم بی رحمانه سایه ها بار دیگر مرا آزار دادند و من خشنود گشتم...
زیرا راهی که به سوی تو برگزیدم حقیقت بود و بدین سبب آزار دیدم.
صبر میکنم ای خداوند٬ صبر میکنم و این شکنجه ها را با لبخندی که تو به من آموختی پاسخ میدهم...
زیرا٬ میدانم در راه عشق باید هزاران شکنجه را تحمل نمود تا به معشوق رسید...
با تو می مانم و عهد دوستی ام را با تو محکم تر مینمایم تا آنگاه که اراده ات بر تمامی زمین به وقوع بپیوندد و نور زندگی بخشت ما را آرامش ابدی دهد.
خدایا
ای مهربان هستی بخش٬
ای نهایت زیبایی ها٬
تو را قسم میدهم به زلالی و پاکی ات٬ به مسیحت٬ به محمدت(ص)...
به آنها که عاشقت شدند٬ برسان مهدی مارا
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 15:59 توسط مسیحا
|